|
|
|
می نویسم دلتنگی هایم را پس لمس کن کلماتی که پی در ی به سویت می آیند! |
|
سلام دوست جونام
سلام وبلاگ جونم خوبید؟ وای خدارو چقدر شکر کنم نمیدونم! فقط احساس می کنم زندگی داره روی خوشش رو دوباره نشونم میده از دیروز رفتم بیمارستان دیروز: روز اوله خیلی استرس دارم هم من هم گلی خانم لیلا عسگری گفت همسرم صبح ها می بردمون من و گلی خیالمون راحت شدم از چند روز پیش که بهمون گفتن باید برای کمکهای اولیه بریم بیمارستان نگران بودم انتخاب بیمارستان و روزش دست خودمونه منم واسه خاطر دانشگام این هفته رو انتخاب کردم شیفت صبح ۱-۸ خیللی میترسیدم وقتی امروز رفتیم تو بیمارستان همه چیز عادی شد بیمارستان من آیت الله طالقانی هست تو ولنجک جای خیلی خوب و تمیزیه منو گلی و عسگری رفتیم بخش جراحی عمومی خودمون انتخاب کردیم بهترین بخش بود آقای پرورش به ما خیلی کمک می کنه فوق العاده است سوپر وایزرمون خانم آزاد هم خیلی خوبه اصلا فکر نمی کردم اینجور باشه آخه خیلی بد می گفتن از طرز برخوردشون ولی اصلا اینجوری نبود امروز کل بخش رو فشار خون و نبضشون رو گرفتیم وقتی آدم و به اسم پرستار صدا می کنن من که خندم می گرفت من و گلی مثل یه خانم پرستار رفتار می کردیم همه هم رو ما حساب می کردن خلاصه خیلی فوق العاده اسن بی نظیره امروز: امروز هم آمپول و سرم زدیم البته رو بچه های خودمون منم که اومدم خونه فورا به مامانم تزریق کردم دیگه همه ما رو میشناسن و به اسم خانم پرستار معرفی شدیم با بیمارها هم خیلی خوب رفتار می کنیم کاشکی این ۶ روز زود تموم نشه خیلی خدارو شکر می کنم که این موقعیت خوب رو به من داد قراره روز آخر با هانیه اینا هم عکس بگیریم وای چقدر خوش میگذره اکث بیماره ها هم پیر مردن ولی خانمم زیاده خلاصه جون هم همست زیاد خدایا کمکم کن کمک کن این روزها تموم نشه خب من برم چون کلاس رانندگی هم داره این روزا سرم خیلی شلوغه...خلی خوشحالم به امید خط خطی ذیگر خدانگهدار
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 15:45 توسط سحر بلا.........
|
سلام بچه ها!! وای که نمی دونید چه قدر خوش امروز تولدمه
تولدممممم مبارک
تولدم مبارک،تولدم مبارک لبم شاد و دلم خوش میام شمع ها رو فوت می کنم میام شمع ها رو فوت می کنم تا ۱۰۰۰۰۰۰ سال زنده باشم.
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم شهریور 1388ساعت 8:55 توسط سحر بلا.........
|
سلام به دوست های گلم وای خدا خیلی خوشحالم؟ آره درست شنیدی بعد از چند ماه بالاخره منم خوشحال شدم.... اگه گفتین چرا خوشحالم... با بابا جون خب معلومه جواب های کنکور اومده دیگه قبل از گفتن توضیح بدم که من رشته ی انسانی بودم و دوست داشتم حقوق قبول بشم حالا بگم براتون از روز ۳ شنبه که جواب ها اومد از شب قبلش داشتم میمردم وای خدا اگه قبول نشم چی راستش هیچ امیدی به قبولی نداشتم نصف نصف بود شب بابام انرژی منفی که قبول نمی شی و .... خلاصه سه شنبه ساعت ۹ بیدار شدم دیگه طاقت نداشتم رفتم رو سایت سنجش وای خدا جون تو که میدونی من چقدر محتاج قبولیم تو که وضعیت مو میدونی کمکم کن خدا میدونه با چه حالی فرم رو پر کردم .وقتی صفحه باز شد جرات نگاه کردن نداشتم سفید شده بودم لبام خشک شده بود وقتی دیدم زده قبول یک جیغی زدم که همه بیدار شدن مستاجرمون خدیج با ترس اومد بالا بیچاره از ترس تبخال زده بود چقدر خوشحال شدم اون روز تا ساعت ۱ تلفن ما مشغول بود تبریک پشت تبریک خدا جون ممنونتم مهدی تبریک گفت مجتبی همه ولی مصطفی خاله گفت میگه تبریک همین نه حرفی نه اس مس ولش کن خلاصه منم فقه و حقوق اسلامی اسلامشهر قبول شدم دوستان خدا خیلی بزرگه خیلی دوسش دارم شبم من و معصوم و مجتبی و محمد رفتیم افطاری پاسداران رستوران چمن مهمون من چقدر خوش گذشت خدا جون راستی دوستانی که دانشجوی حقوق هستن یک کامنت برا من بزارن یه سوال فوری دارم باشه مرسی جیغغغغغغغغغغغغ بوس بوس بای
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 9:32 توسط سحر بلا.........
|
سلام می کنم به تک تکتون! خب کار خاصی ندارم! من نمی دونم این جومونگ چیه؟که همه دوسش دارن آپ به بعدی به انتخاب شما! بگید از چی می خواید؟؟ سرتون رو درد نیارم اومدم اظهار وجود کنم و برم! منتظر نظرهای زیادتون هستمممم بای
+
نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 21:30 توسط سحر بلا.........
|
|
سلام دوستان عزيز
خوش اومديد
من سحر هستم نويسنه ي خط خطي هاي روي اين ديوارهي وبلاگ
متولد1370 هستم
رشته ي انساني
به خاط كنكور كم ميام....
مي نويسم تا بداني رازهايي را كه هر گز فيلسوفان هم به آن نرسيده اند
مي نويسم از آبي ترين آسمان ، سرخ ترين شفق و آبي ترين گيلاس تا بداني زندگي آسانتر ، شيرين تر و مهربانتر از آنيست كه كه در تفكر تو مي گنجد
فقط مي نويسم براي تو تا بداني سر مستم از آنچه در انتظارم هست
و با هم بخوانيم آنچه را كه در اعماق فكر تو مي گنجد ...
مي خواهم بداني كه به آنچه سخت عشق مي ورزي اكنون همراه توست
در فكر تو و هميشه با تو ولي تو چشمهايت را فقط به دور دست دوخته اي ...
كاش مي توانستي اندكي سرت را بچر خاني و به خودت نگاه كني
......... بيشتر از اين چه مي خواهي ...